آره درسته به زودی قراره از این وبلاگ به یه آدرس جدید اسباب کشی کنم . آدرس وبلاگ جدید رو می نویسم تا اگه دوست داشتید قدم رنجه کنید .
http://hayaatkhalvat.persianblog.ir/
منتظرتان هستم
آره درسته به زودی قراره از این وبلاگ به یه آدرس جدید اسباب کشی کنم . آدرس وبلاگ جدید رو می نویسم تا اگه دوست داشتید قدم رنجه کنید .
http://hayaatkhalvat.persianblog.ir/
منتظرتان هستم
عید سعید مبعث پیامبر عظیم الشان
اسلام (ص) بر تمام عالمیان
مبارکباد
موفقیت در 4 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار موفقیت در 12 سالگی یعنی پیدا کردن دوست
موفقیت در 18 سالگی یعنی داشتن گواهینامه موفقیت در 20 سالگی یعنی امکان ازدواج موفقیت
در 35 سالگی یعنی پول داشتن موفقیت در 50 سالگی یعنی پول داشتن موفقیت در 65 سالگی
یعنی امکان ازدواج موفقیت در 70 سالگی یعنی داشتن گواهینامه موفقیت در 75 سالگی یعنی
پیدا کردن دوست موفقیت در 80 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار ...
خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر
قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد
.....
ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن غرور گدایی کنی، دیگر عشق نیست
*****
آدمی
اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند
**فجر نور مبارک**
زن ها گلهای خوشبوی عالم هستی هستند .
امتداد لحظه ها
تکرار
دوباره با تو بودن
بود
(( عزیز دل ))
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب ساحل محصور وجود
من در این کلبه تاریک وجود
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها به خدا می شکنم
این هدیه ای بود از کسی که به زندگی من رنگ زیبایی بخشید .
با تشکر از سایت دانشجو برای اطلاع رسانیشان
سلام دوباره به دوستان عزيز و خوانندگان محترم وبلاگ حيات خلوت
ضمن تسليت شهادت بانوي كوچك كربلا حضرت رقيه (س) بايد رض كنم مدت خيلي زيادي مي شه كه نيومدم . مي دونم و شرمنده ام ...
حقيقت اينه كه درگيري امتحانات حدودا بيشتر از يك ماه عذابم مي داد اين بود كه نتونستم بيام . آخه جديدا شهرهاي بالاي كشور كه برف سنگين مياد بي جهت امتحانات جنوبي ها كنسل مي شه و بعد براي تلافي مافات متاسفانه امتحانات به شكل فشرده برگزار مي شه كه توي اين پيشرفت هاي علمي ما هم بي بهره نبوديم ...
بعد از امتحانات هم با اجازه دوستان با چند تا از همكلاسي ها يه سفر زيارتي رفتم قم و براي همه دوستان دعا كردم و حالا تازه از گرد راه رسيدم و هنوز لباس عوض نكرده پريدم پشت سيستم كه نبودم رو جبران كنم.خلاصه اميدوارم دوستان منو بخاطر تاخير در آپ كردن مطلب جديد ببخشند .
يه مشغله ي ديگه اي كه تو اين چند ماه اخير منو عصبي كرده بود انتخاب موضوع براي پايان نامه ام بود كه بالاخره امروز دوباره عوضش كردم و مصمم شدم همينو تا آخر برم .
لذا از دوستاني كه مي تونن كمكم كنن خواهش مي كنم كه لطفشون رو از من دريغ نكنن و اگر توانايي دارن در زمينه شخصيت پردازي داستان هاي قرآني هر اطلاعات مفيد و يا منبع مفيد و مناسبي كه سراغ دارند معرفي كنند . متشكرم
بي صدا فرياد زدم
خواستمش ، تمنايش كردم .
....
وقتي سرم را پايين آوردم ، صدايي شنيدم . سراسيمه دنبال
صدا گشتم اما كسي را نديدم .
در نزديكي ام پروانه ها بازي مي كردند . از آن صدا فقط
ياابوالفضل را به ياد داشتم .
رأي
مي خواست بگويد كافيه. ديد « كافيه » داراي آن صلابت و خشونت كافي نيست . ملايمتي را در آن احساس مي كرد كه آن را برازنده ي خود نمي دانست . همسرش هنوز داشت ميخواند :
«... به احمد قزلباش كوهساري راي مي دهيم . احمد قزلباش كوهساري ، نماينده اي لايق و ...»
نيم غلتي از سر كيف روي مبل زد و سعي كرد غرور و شادي غير قابل وصفش را از پيروزي بزرگي كه به دست آورده بود پنهان كند . نگاه سريعي به همسرش انداخت و با تشر گفت :
- بسه ديگه . من كه نگفتم همه شو بخون .
همسرش از خواندن دست كشيد . رنگ از صورتش پريد . با حركاتي كند ،پوستر هاي تبليغاتي را كه روي ميز پراكنده بود و تازه سومي شان را خوانده بود روي هم گذاشت ، لوله كرد و يك حلقه كش دور آنها انداخت . احمد كوهساري از گوشه چشم او را مي پاييد .
همسرش پوسترها را كنار گذاشته بود و با انگشت ضربه هاي آرامي روي دسته هاي مبل ميزد و لبهايش را مي جويد . چند بار سر بلند كرد تا حرفي بزند . اما بي هيچ حرفي دوباره به پوستر ها خيره شد . خيلي دلش مي خواست پشت تقويم تبليغاتيِ يك برگي را كه لاي پوستر ها نگذاشته بود با صداي بلند بخواند افسوس خورد كه چرا همان اول آن را نخوانده . به احمد كوهساري نگاه كرد . اگر تازه به اتاق آمده بود خيال مي كرد مدتهاست خوابيده . تقويم را با دو انگشت آرام به جلو كشيد . آن را برداشت و بلند شد . به طرف قاب عكس برزگ ديواري كه صحنه اي جنگي را محافظت مي كرد رفت و تقويم را وارونه گوشه ي قاب جا داد . از قاب فاصله گرفت و در دل خواند :
« ما زنان عضو انجمن زنان شهرستان كوهساران ، به احمد قزلباش كوهساري ، مدافع حقوق زنان ، درد آشنايي متعهد و ... »
برگشت و به طرف مبل روبرويي رفت . پلاك هاي احمد كوهساري تكان مي خورد . لحظه اي مكث كرد . بعد جورابهاي كثيف را با پا ، محكم زير مبل پرت كرد و برگشت به طرف اتاق خواب و همانطور كه به سنگيني قدم بر مي داشت فكر مي كرد به كاغذ سفيدي كه توي صندوق انداخته بود .
این داستان اثر عصمت حسيني ، نويسنده متعهد آباداني است كه در حال حاضر ساكن ماهشهر مي باشد . داستان رأي از مجموعه داستان بخواب تا من حرف بزنم انتخاب شده كه شامل 14 داستان كوتاه و در 92 صفحه است که در سال 1384 از انتشارات شادگان با قيمت 1200 تومان به چاپ رسيده . اين مجموعه اولين كتاب خانم حسيني مي باشد كه تا كنون از ايشان منتشر شده .
«« زن انسان است آن هم یک انسان بزرگ »»
امام خمینی « ره »
![]()
دلم می خواست توی این روز بهترین جشن تولد رو برای عزیز دلم بگیرم . اما متاسفانه حسن فاطمه همیشه و همه جا مظلومه / میلاد عزیز دل زهرا (س) مبارک .
اگر نمی تونم توی این مدت به دوستان سر بزنم و مرتب اپ کنم شرمنده ام . درگیر یه سری مشکلاتم . شما رو به این روز عزیز برای حل گرفتاری من دعا کنید .
ممنون روز و شبهای روزه داریتون و عبادتون به خیر و خوشی ![]()
ابتدا حلول ماه مبارك رمضان رو به همه دوستان عزيز تبريك مي گويم
دوست عزيزم اقاي مهدي علاقمند از نويسندگان عزيز اهوازي از من براي شركت در بازي انتخاب بهترين قسمت وبلاگم دعوت كردند . من از ايشون خيلي متشكرم و جزوه هاي آموزش داستان نويسي رو از وبلاگ خودم انتخاب ميكنم .
طبق قانون بازي من بايد پنج نفر از دوستان رو براي اين بازي انتخاب كنم .
http://www.maryamdelbary.blogfa.com/ مریم دلباری
http://www.ivar59.blogfa.com/ علی اصغر کرمی
http://www.moolaali.blogfa.com منتظران ظهور
http://www.charenist.blogfa.com/ ابوالفضل
http://www.shah-pari-man.blogfa.com/ سعید صمدی
میلاد با برکت حضرت رقیه سه ساله رو به شما دوستان عزیز تبریک عرض می کنم.
دردشت چو لاله اي رقيه
با اشك چو جالهاي رقيه
داني ز چه بر دلم نشستي
زهراي سه ساله اي رقيه
خود بزرگ بيني ضروري
نويسنده ها آدمهاي عادي نيستند . آنها زندگي دروني عادي ندارند اگر نويسنده همواره خود بزرگ بين نباشد ،نمي تواند به نوشتن ادامه دهد . وي بايد به رغم تمام شواهد و و دلايل معتقد باشد كه اگر رمانش را به اتمام نرساند ، جامعه خسارت جبران ناپذيري خواهد ديد .
به علاوه با نويسنده بي كتاب دائما برخوردهاي غير منطقي مي شود و براي وي موانع غير منصفانه مي تراشند . هيچ كس به او اعتماد ندارد ، حرف هايش را باور نمي كنند و به او احترام نمي گذارند . درواقع او تا كتابي منتشر نكند ، نويسنده نيست ! خانواده اش نيز از بلند پروازي هاي نامطمئن و حرفه عجيب او مي ترسند . و او بدون اينكه دستمزدي دريافت كند يا از مزاياي فرعي ،حمايت اتحاديه يا امنيت اجتماعي برخوردار باشد ، مثل همه زحمتكشان و عوامل اجرايي ساعتهاي طولاني سخت كار مي كند .
به اين ترتيب اگر نويسنده خود بزرگ بين و متعصب نباشد توان مقابله با مخاطرات و دلسرد شدن ها را ندارد . به علاوه وي حتي اگر هم از آثار نويسنده اي خوشش مي آيد ، با عصبانيت از او انتقاد كند و مثلا دائما بگويد :« كارش مزخرف بود !» «چرند بود !» و « چطوري اين آت و آشغالها را چاپ مي كنند ؟ » و بايد مطمئن باشد كه اثري بهتر از او خلق خواهد كرد .
{برگرفته از کتاب درسهایی درباره داستان نویسی نوشته لئونارد بیشاپ ترجمه محسن سلیمانی }
خصوصیت دیگر درونمایه این است که در آن جهت و نتیجه گیری وجود ندارد یعنی وارد این بحث نمی شود که خسیس بودن خوب است یا خسیس بودن بد است یا انسان خسیس از ثروتش آن طور که باید و شاید لذت نمی برد . درواقع درونمایه داستان از نظر دستوری یا کلمه است و یا ترکیب و در هر حال یک جمله کامل نیست اینجا دانستیم که منظور از مفهوم کلی و نیز عدم جهت و نتیجه گیری چیست . اما ویژگی دیگر درونمایه - که ابتدا نیز اشاره ای به آن شد - فراگیری آن است درونمایه همچون روحی است که در بند بند اجزای کالبد حضور دارد و در عین حال به شکل عینی و فیزیکی قابل رویت نیست . درونمایه را همچنین می توان به نور در صحنه نمایش و یا رنگ زمینه در بوم نقاشی تشبیه نمود . بنابراین در درونمایه :
الف - مفهوم ذهنی است و نه مصداقی عینی .
ب - کلی و فراگیر است
ج - در آن جهت و نتیجه گیری وجود ندارد .
{برگرفته از کتاب پیک قصه نویسی تالیف مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری }
به زودی در این مکان برای استفاده دوستان جزوه ی آموزش داستان نویسی کوتاه برای علاقمندان منتشر خواد شد . با تشکر از حمایت گرم شما از این وبلاگ .![]()
مرده شوی
ناهید باقری
داوود را دوستی معرفی کرده و خواسته بود اگر می توانم کمکش کنم. با آن که توبه کرده بودم دیگر به کسی از این گونه کمک ها نکنم، به سختی پذیرفتم. آخرهنوز بر دلم آثار زخمی از مزخرفات آن اعلامیه ی دروغ و دشمن نویس در باره ی من، به جا بود. چند سال پیش همکاری مطبوعاتی و قدیمی در ایران، ندانسته یکی از اینبه ظاهر روزنامه نگاران فراری را که برای گرفتن پناهندگی سیاسی به این کشور آمده بود، سراغم فرستاد و خواست کمکش کنم. آنچه از دستم ساخته بود، کوتاهی نکردم. وقتی پی بردم دوم خردادی است و اعتیاد زیادی نیز به تریاک دارد، از این که گامی برایش برداشته بودم، سخت پشیمان شدم. آن همکار قدیمی هم شرمسار من شد. ولی دیگر دیر شده بود. آن روزنامه نگارفراری صادراتی! که در حقیقت دستور رخنه به اردوگاه های پناهندگان ایرانی و شناسایی آنان را داشت، همین که بقول معروف خرش از پل گذشت، خودش جفتک اندازی آغاز کرد و دستش رو شد. - دهانی در آخور رژیم و دستی در توبره ی نو کیسگان اطلاعاتی داشت- . همین که زمین زیر پاهایش سفت شد، به باور خود زهرش را ریخت. ناگهان برای نخستین بار پس از بیست و پنج سال سربلند زندگی کردن در این دیار، اعلامیه ای به شیوه ی مد روز در وطن، - سراپا دروغ - در باره ی من نوشته شد و در این شهر پخش گردید. هم زمان نیز در بخش اخبار ویژه ی کیهان چاپ تهران مطلبی با همین محتوی به چاپ رسید! کمک های هم وطن دوستانه ام این گونه پاسخ داده شد!
هنوز رهگذرانی که از جلوی مسجد ایرانیان این شهر می گذرند، مردی را می بینند که گوشه ای از مسجد خمیازه کشان و تسبیح به دست چمباته زده و در انتظار حاج آقایی بسر می برد که از راه برسد و نخودی تریاک نذرش کند.
از روزی که داوود به شکل رسمی پاسپورت پناهندگی و یا به زبانی دیگر پاسپورت بی وطنی اش را دریافت کرده است، یک سالی می گذرد. به قول خودش پس از دو سال سرگردانی، سرانجام تنها با یک بار پادرمیانی و شهادت من در اداره ی پلیس مهاجرت، او را به عنوان پناهنده ی سیاسی پذیرفتند. در هر گفت و گویی که داریم، قدردانی اش را بر زبان می آورد.
داوود مرد جوان و ساده ای بزرگ شده ی جنوب تهران است، که از نوجوانی با کار آشنا شده و دست هایی زمخت و کارگری دارد. او سیاست را شاید بلد نباشد درست بنویسد ولی مانند همه ی هم نسلان خود در ایران، قربانی آن است و بازتاب دردناکش را همواره بر پوست واستخوان احساس کرده است. داوود روشنفکربازی نمی شناسد، ولی از سیاستی که ازاو و برادر کوچک ترش در ایران امکان داشتن کار و برخورداری از یک زندگی طبیعی را گرفته است، بیزار است. او از چهره ی صاحبخانه ی مادرش و گرانی روزافزون اجاره ی خانه بیزار است. و مدام نگران پسر عمو ها و پسران هم محلی اش است که سال هاست خوره ی اعتیاد بر هستی شان افتاده و جوانیشان را پر شتاب می بلعد.
داوود پیش از آمدن به اینجا مدتی در ژاپن و ترکیه بود. به قول خودش دست به هر کار شرافتمندانه ای زده بود. از گورکنی در قبرستان گرفته تا توالت شویی و نظافت در رستوران. او بنیه ای سالم دارد. سیگارنمی کشد. گاهی تا دوازده ساعت در روز کار می کند. یا سر ساختمان آجر روی آجر می گذارد، یا سیم کشی و لوله کشی می کند. روزهای آخر هفته هم برگه های تبلیغاتی پخش می کند، تا.سر هر ماه بتواند پولی برای خانواده اش در ایران بفرستد. با آن که خودش شش کلاس بیشترنخوانده است ولی می خواهد خواهرش در ایران بتواند دست کم تا دیپلم درس بخواند.
هر از گاه به من تلفن می کند و گزارش حال و روز می دهد. بار پیش گفت که عاشق شده است. دنبال خانه است. می خواهد ازدواج کند. راهنمایی می خواهد. کمکش می کنم.
تلفن زنگ می زند. به جشن عروسی دعوت می شوم. عروس دختر یکی از پناهندگان است. داوود مرا مادر، خواهر و همه کس و کارش در غربت می نامد. از این که مادر، برادر و خواهرش اینجا نیستند و نمی توانند شاهد داماد شدنش باشند، صدایش می گیرد. بغض فرو خورده اش را از آن سوی گوشی حس می کنم. اشک بر چشمانم می نشیند. دوستانه شادباش می گویم و از این که سر و سامان می گیرد، از ته دل خوشحالم.
یادم نیست آخرین بار کی به جشن عروسی کسی دعوت شده بودم. شاید تاریخش به سال ها پیش می رسید. در عوض یکی دو بار در سال به مراسم عزاداری میهمان می شوم. گاهی می اندیشم. ما غربت نشینان ایرانی مردم عجیبی هستیم. به گاه شادی، آن را برای خود نگاه می داریم و به گاه غم، اندوهمان را سخاوتمندانه به دیگران می بخشیم.
پیدا کردن آدرس رستوران سخت نیست. در یکی از کوچه های فرعی مرکز شهر قرار دارد. سر راه به گل فروشی می روم، دسته گلی می خرم. . جلوی در رستوران که می رسم، از شکوه معمول جشن عروسی هایی که از ایران در خاطره داریم خبری نیست. چراغانی و آذین در کار نیست و از سالن صدای هلهله به گوش نمی رسد. در گوشه ای یک میز ده نفره برای میهمانان عروسی رزرو شده است. و سبد گل بزرگ و زیبایی بر روی آن خودنمایی می کند. از کنار چند میزکه می گذرم، چهره هایی آشنا سلامم می کنند. داوود تا چشم اش به من می افتد، از جا بر می خیزد، خوش آمد می گوید و صندلی تعارف می کند. چه خوش لباس و پر نشاط شده است امشب! کنار اوعروس جوانش لباسی سپید به تن دارد و با لبخندی دلنشین سلام می گوید.
چیزی نمی گدرد که صندلی های گرد میز پر می شوند. وقتی گارسن شام را می آورد و همه مشغول خوردن می شوند، ناگهان متوجه نگاه سمج مردی می شوم که دو میز آن طرف تر روبرویم نشسته و چنان به من زل زده است که به راحتی نمی توانم غدا را فرو ببلعم. هر که هست، غریبه است. هیکلی درشت و سری کم مو دارد. رنگ پوست صورتش قهوه ای تیره و لبانش کبود مایل به سیاه است. گاه لبخندی تحویلم می دهد. از این همه گستاخی دلم به هم می خورد. مادر عروس به دادم می رسد. سر صحبت می گشاید و مشغولم می کند.
کیک که خورده می شود، موسیقی شاد و مناسب رقص ایرانی فضای رستوران را پر می کند عروس و داماد و میهمانان همه بر می خیزند و به میان سالن می روند. صندلی های اطرافم خالی می شوند. با وجود اصرار داوود و مادر عروس، من نمی روم و از همانجا جست و خیزشاد و موزون آنان را به تماشا می نشینم. چیزی نمی گذرد که متوجه می شوم مرد غریبه خود را به میز ما رسانده و روی صندلی کنار من جا گرفته است. از کوره در می روم. می خواهم بگویم این میز برای میهمانان عروسی است، به زودی رقص تمام می شود و بر می گردند سر جاهاشان، ولی او با نگاهی دریده به من زل می زند و می گوید:
- " سلام خانم! من را نشناختید؟!
بی آن که جواب سلامش را بگویم با بی حوصلگی پاسخ می دهم " نه"
- " عجب! مگرشما همسر مرحوم دکتر ... نیستید؟"
- " چرا. هستم. ولی شما را به جا نمی آورم."
- "خب حق دارید نشناسید. آخرچند سالی از مرگ آن مرحوم گذشته است"
از سماجتش عصبی می شوم.
- " خب که چی؟! چه ربطی دارد؟!"
- " آرام بگیرید خانم. من که حرف بدی نزدم. می خواهم بگویم که من مرده شوی شوهر شما هستم. خانم و بچه ها در ایران هستند. اینجا تنهایم. خب شما هم تنهایید. سایه ای بالای سر می خواهید. گناه که نمی کنیم. صیغه ی شرعی میخوانیم. فقط بگویید حاضرید. همین فردا ترتیبش را در مسجد می دهم"
این بار جیغ می زنم:
- " آقا خجالت بکشید! اهانت بس است. بروید گم شوید! ایران را با این کثافتکاری های شرعی به گند کشیدید. حالا در قلب اروپای پیش رفته هم از رو نمی روید!"
صدای موزیک به یک باره قطع می شود. سالن را همهمه فرا می گیرد. داوود را می بینم که دست عروسش را رها کرده، سراسیمه و خشمناک به سوی مرد غریبه خیز بر می دارد.
چشمانم سیاهی می روند.
۱۶ آوریل ۲۰۰۷
وین
زهره
زهره شكسته تر ز خود اينك فسرده است
گويا كه از حقيقت خود جان سپرده است
زهره چقدر خموش و دردا چه سر به زير
در هاي و هوي كودكان ده بخفته است
آري كه مرده است
او جان سپرده است
**************************
تسبيح گوي درگه حق گر شبي شوي ديگر خيال پر زدن در سر نپروري
**************************
من مي روم اما بدان يك را ه مانده است تا انتهاي زندگي صد چاه مانده است
من مي روم بي پاسخ خاموش مثل تو اما بدان در دل نواي آه مانده است
**************************
آه مي گويي مرا
مي رسد روزي همين تو آه مي گويي مرا چون ندايي از دل يك چاه مي گويي مرا
شاد باش و خنده كن كاين فصل بردن آن توست واي بر روزي كه تو در راه مي گويي مرا
چشم هايم
چشم هايم را مبنديد
مي خواهم
چشم انتظار بميرم
در اعتكاف دوست
******************
مي شكافم دل را و به دنبال خودم مي گردم شايد ، گم شده ام
چه كسي مي داند ؟
شايدم چادر مادر را يك روز در پي شاپركي ول كردم
و خيلم چه عبس
و دريغ از دل بي حوصله ام
من كجا شاپرك شهر كجا من كجا اين دل پر قهر كجا مي گشايم دل را
تا فراسوي افق مي نگرم هر كجا را رفتم مي بينم مي زنم برگ به برگي ديگر
دفتر بي خط پر بارم را مي رسم تا به تولد ( يا مرگ )
هر كجا مي نگرم كودكي مي بينم در پي شاپركي مي دود و مي دود و مي خندد
و خيالش چو خيال من بي بال عبس ساده لوحم از بس هر كجا مي نگرم
چادري هست ولي
با همين دست رهايش كردم بقچه ي حسرت دل را
ديگر مي بندم
كه تمام گذرم يك چيز است كه تمام دل من بي چيز است
اين تمام دل من بي چيز است
اين تمام دل من كودك ، مادر ، شاپرك ، من ،چادر .... كه رهايش كردم
*******************************************
به قول قاصدك
از خويش گريزانم اي كاش بيايي
تنها دل بيمارم اي كاش بيايي
افسوس نخوردم از تقدير و زمانه
تا صبح پريشانم اي كاش بيايي
من نقل سخن از خويش مي دانم و مي خوانم
يك بيت فقط جانا اي كاش بيايي
اين شب نرسد منزل اي صبح تر از ماهان
در خويش گرفتارم اي كاش بيايي
از گفته ي خود هرگز يارا ، نه پشيمانم
هر قاصدي مي گفت اي كاش بيايي
*************************************
خداوندا تو كه ديوانه كردي
دل ديوانه را ديوانه تر كن
براي ديدن آن يار ديرين
سبويم را تو با پيمانه تر كن
ببين از عشق رويش بي قرارم
غم عشق
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم تا بكي در غم تو ناله شبگير كنم
دل ديوانه ازآن شد كه نصيحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات دريكي نامه محالست كه تحريركنم
با سر زلف تو مجموع پريشاني خود كو مجالي كه سراسرهمه تقريركنم
آن زمان كار ز وي ديدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم
گربدانم كه وصال توبدين دست دهد دين ودل را همه دربازم و توفير كنم
دور شو ازبرم اي واعظ وبيهوده مگوي من نه آنم كه دگرگوش به تزويركنم
نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون كه تقديرچنين است چه تدبيركنم
تا آخرین مهلت جشنواره که ۲۶ اردیبهشت است فقط یک هفته مانده اما دوستان مرتب آثارشان رو می فرستند . ناگفته نماند داوران این جشنواره خانم مریم دلباری و خانم ماندانا صادقی هستند . بولتن جشنواره در حال اتمام است . تا خبر بعد...........
تو این مدت که نبودم داشتم کارهای جشنواره رو دنبال می کردم
خبر جدیدی براتون دارم
به زودی و به مناسبت روز سوم خرداد قراره جشنواره ای رو برگزار کنم با موضوع داستان و شعر در دو بخش آزاد و ویژه ( آزاد سازی خرمشهر و دفاع مقدس) .
این جشنواره تا الان از طرف حوزه علمیه فاطمه الزهراء آبادان حمایت شده . ازاین به بعد هم اگر کسی مایله می تونه به عنوان اسپانسر به برگزاری این جشنواره کمک کنه . ولی در هر صورت به دعای شما خیلی احتیاج دارم
من دبیر جشنواره سفیر قلم هستم و خانم فاطمه ظریف هم جانشین بنده هستند . ایشان تا به حال برای جشنواره زحمات زیادی کشیده اند. من از اینجا از زحمات ایشان قدر دانی می کنم .
به امید موفقیت![]()